در این زمان در معماری ایران و بعضی از کشورهای دیگر چیزی که اتفاق می افتد بیشتر عدم شناخت صحیح و به نوعی تقلید نسنجیده است که شاهد کمتر ابداعاتی به شکل وسیع هستیم.

از آنجا که به معماری به عنوان یک حرفه میان رشته توجه می شود بعید میدانم معماری بدون درک دانش و علوم در رابطه با آن ،توسعه یافته و رضایت بخش باشد.

در هر حال درک و فهم و مطالعه معماری گذشته و امروز می تواند راهی صحیح در شناخت معماری برای محققان و دانشجویان باشد و ضروری است که تحولات معماری در دوره های تاریخی مختلف را درک نمود تا ابداعات ناب و فراگیری را در جامعه امروزی شاهد باشیم . در این زمینه فراگیری و آموختن معماری معاصر را برای همکاران گرامی و دانشجویان محترم دور از فایده نمی بینم . آرزومندم با یاری و هم اندیشی همه عزیزان و مشتاقان گرانبها بتوانم ذهنیتی روشن و متوالی از اتصال معماری و فرهنگ در این گفتار به دست داد به شکلی که برای رهگشایان و نوآموزان ، عرصه ای خلاق و الهام بخش و برای پژوهندگان و جویندگان ، منبعی برای تحقیق و یادگیری باشد .

                                                                                    با تشکر: مهندس ابوالفضل مجاهدی مدیر خانه معمار

خانه معمار |مهندس ابوالفضل مجاهدی
لوح مهندس ابوالفضل مجاهدی

زندگینامه مدیر خانه معمار

ابوالفضل مجاهدی هستم ، کارشناس ارشد معماری و در حال حاضر مدیر خانه معمار

از روزی که خودم را شناختم تا حدودی با الفبای ساختمان آشنا بودم ، یادم میاد سیزده ساله بودم تابستون ها که بیکار می شدم مادرم من را برای کار پیش شوهر خاله ام می فرستاد .کار شوهر خاله ام لوله کشی و برق کشی ساختمان بود .سفارش شده بودم تا در محیط کار با من سخت گیری کنند.این بود که شوهرخاله ام مرتب به من گیر می داد. منم به طریقی لجش را در می آوردم .

هر روز تصمیم می گرفتم فردا سرکار نروم ولی فردا صبح ،زودتر از هر روز شوهر خاله ام در خانه را میزد و من را سوار موتورش می کرد و به سر کار می رفتیم اما امان از سرکار،.می گفت گچ بساز ؛یه بار گچ رو اینقد رقیق میکردم که نمیشد کار کرد یک بار هم آنقدر سخت می ساختم که قبل از اینکه به دست استادم برسد دیگر نشود با آن کار کرد. او هم از بالای نردبام استانبولی را به سمتم پرت می کرد .

روزگار عجیبی بود؛۳سال با این وضع گذراندم بعضی اوقات هم از لج شوهر خاله ام طوری رفتار می کردم که کارفرما متوجه خرابکاری هایش بشود. وقتی کارفرما می رفت به دنبالم میزد و مرا تنبیه می کرد سال چهارم بود که دیگر تصمیم گرفتم پیش شوهر خاله ام نباشم.

شروع دوره ایی جدید در زندگی

دایی ام مهندس ساختمان بود همیشه معماری و ساختمان سازی را دوست داشتم.در آن سال پدرم من را پیش او فرستاد من هم که خیلی مبتدی بودم دایی ام من را پیش یک گروه آرماتوربند فرستاد گفت اینجا برای آینده ات خیلی خوبه.من هم که یک جوون هفده ساله بودم و زور تو بازوهام جمع شده بود بدم نمی آمد که کار زور انجام بدهم قبول کردم .

در آنجا هم بعضی اوقات خرابکاری میکردم خیلی دوست داشتم زیر دست نباشم این بود که همیشه سعی می کردم بیشتر از اون چیزی که هستم نشان بدهم.تا اینکه اعتماد دایی ام را جلب کردم .چند تا کار بهم داد تا مدیریت کنم.در اولین کارم خرابکاری به بار آوردم که تا مدت ها گرفتارش بودم.

خیلی حساس بودم وقتی کوچکترین اتفاقی می افتاد رنجیده میشدم.دایی ام که از دست خرابکاری های من خسته شده بود می خواست از دستم نجات پیدا کنه روزی گفت:دایی جون تو به درد این کارها نمیخوری منم دلم شکست وتصمیم گرفتم از اون روز دیگر با دایی ام کار نکنم و مستقل بشم.

یادم می اید اولین پروِژه ای که برداشتم ناظرش کسی بود که ناظر پروژه های دایی ام بود در ان پروژه خرابکاری کرده بودم .اینکار یه طوری خدا زبان کارفرما رو بسته بود که هرچی ناظر بپرسد که مجری کارت چه کسی هست هم بگوید که وقتی دیدیش میشناسیش.

خانه معمار |لوح مهندس ابوالفضل مجاهدی
خانه معمار |لوح مهندس ابوالفضل مجاهدی

کار از کار گذشته بود و ۵۰ درصد کار رو  انجام داده بودم که مهندس ناظر سر ساختمان آمد.تا من را دید شوکه شد؛در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود من هم که اولین کار حرفه ایم بود و نمیخاستم جلوی مهندس ناظر کم بیارم تمام نداشته ام را رو کردم و به حرفاش گوش دادم .

وقتی پروژه تمام شد از طرف همان مهندس پیشنهاد باورنکردنی به من شد که هنوز هم در تعجب هستم.با همین نام و نشان ۵سال برای او کار کردم.حالا دیگه انقدر حرفه ای شده بودم که آقای مهندس کارهایش را از روی کارهای من میگرفت من هم خیلی دقت به خرج میدادم و تلاش میکردم هر روز بهتر از دیروز باشم.

او به من اعتماد خاصی داشت من هم که میخاستم پیشرفت کنم یک روز تصمیم گرفتم به او پیشنهاد شراکت بدهم.خیلی خنده دار بود فکر میکردم با لگد من را بیرون بیندازد ولی دیدم که تامل کرد و چیزی نگفت.من هم مصمم تر شدم تا خودم دفتری مجزا بزنم.

اولین انتخاب اشتباهم در انتخاب مکان بود؛مغازه ای که به قبرستان منتهی میشد.کارم شده بود شمردن مرده ها.در دفتر میز نقشه کشی داشتم و تصمیم داشتم کارم را با نقشه کشی شروع کنم در آن شش هفت ماه حتی یک مشتری هم نداشتم.دفترم را بستم . هفت هشت سالی ازتجربه من در این زمینه گذشته بود.ولی کارای اجرام خوب بود.جزءسرشناس های شهر در اینکار شده بودم کارهای بزرگ شهر را من انجام میدادم مردم هم به من اعتماد داشتند ولی تجربه نقشه کشی نداشتم.

در اوایل چون داشتم وسایل و امکانات کارم را فراهم می کردم از نظر مالی در فشار بودم و هر لحظه فکر میکردم که تاهفته آینده سقوط میکنم.

یادم میاد که  یه روزی بسیار ترسیده بودم و فکر میکردم که چک هایم برگشت میخورد.پدرم تاجر بود ولی همیشه اعتقاد داشت که باید روی پاهای خودمان بایستیم.هروقت هم دچار مشکل می شدیم خیلی اهمیت نمی داد تا خودمان از پس مشکل برآییم.او در یکی از شهرهای هرمزگان مشغول کار و تجارت بود.

یک شب به من تلفن کرد و چند سوال در خصوص انجام یک پروژه پرسید.من هم جوابش را دادم باز هم تماس گرفت و سوالای جدیدی را مطرح می کرد.این سوال ها را برای پیرمردی می پرسید که سالها قبل تصمیم گرفته بود در محلش مسجدی بسازد.دیوار مسجد را کشیده بود ولی مسجد سقف نداشت.ازآنجا که منطقه محروم بود هیچ پیمانکاری حاضر نبود آنجا کار کند.این بود که نتوانسته بود سقف مسجد را اجرا کند.مسجد هم دهانه بزرگی داشت.از طرفی در آن منطقه افرادی نبودند که بتوانند آن را انجام بدهند.سرانجام به در خواست پدرم به آنجا رفتم.در مسیر برای اینکه از قیمت و نرخ کار منطقه اطلاع پیدا کنم به دوستانم زنگ زدم و قیمت کار را پرسیدم.خیلی جالب بود قیمت آن جا تقریبا پنج برابر قیمت کار در شهرستان خودمان بود.اصلا آمادگی انجام کار خارج از شهرستان را نداشتم فقط میخواستم به پیرمرد کمک کنم.

گواهینامه مهارت مهندس
گواهینامه مهارت مهندس
گواهینامه مهارت مهندس

صبح روز بعد به خانه پیرمرد رفتم و وقتی توضیحات را دادم دیدم برخاست و به اتاق دیگر رفت و مقدار قابل توجهی پول برایم آورد.گفت تو که تا الان اینجا آمدی باید این کار را هم انجام بدهی من هم که مشکل مالی داشتم سریع پیشنهادش را قبول کردم.به همین نام و نشان کار من در آنجا سه سال طول کشید .در آن زمان بود که در حرفه آرماتوربندی تجربه کار داشتم.

در منطقه ای که کار میکردم کسی از تحصیلاتم اطلاعاتی نداشت.یک روز یکی از کارفرماهایم پیشنهاد یه نقشه به من داد من پلان کار را کشیدم ولی بلد نبودم آن را کامل کنم.یادم آمد که در بندرعباس یکی از همشهریانم کار ترسیمات نقشه را انجام میداد به سراغش رفتم و خواستم که نقشه را برایم تکمیل کند.قبول کرد ولی جالب بود که نقشه را با کامپیوتر میکشید.وقتی پرینت نقشه را گرفتم توی تایتل کار نوشته بود مهندس مجاهدی .

گواهینامه پایان دوره مهندس
گواهینامه مهارت مهندس
خانه معمار |لوح مهندس ابوالفضل مجاهدی
خانه معمار |لوح مهندس ابوالفضل مجاهدی

اعتماد به نفسم زیاد شد و خیلی نظرم را جلب کرد تصمیم گرفتم که اینکار را یاد بگیرم.به شهرم برگشتم و نزد برادر خانومم رفتم گفتم می خواهم نقشه کشی با کامپیوتر را یاد بگیرم.خیلی تعجب کرد و گفت تو هنوز کار با ویندورز را بلد نیستی اطلاع نداری با چه برنامه ای این کار رو انجام میدهند.حالا میخواهی نقشه بکشی اون هم با کامپیوتر ؟گفتم من باید یاد بگیرم و آمده ام تا در این هفته کار را یاد بگیرم و بروم.

بعد از ظهر همان روز یک کامپیوتر خریدم.برادر خانومم که متوجه شد خیلی مصمم هستم تسلیم شد.به من گفت این نرم افراز سخته و همه طریقه کار کردن با آن را بلد نیستند.نزد همان مهندسی که قبلاپیشش کار می کردم رفتم.اسم نرم افزار را به سختی به یاد آورد و اسم نرم افراز اتوکد بود.گفتم چه کسی می تواند این را به من آموزش بدهد و آدرسش را گرفتم.اما اتفاق جالب که  معلم اتوکد دوست زمان بچگی ام بود.

شهریه کلاس جلسه ای ۲۰۰۰هزار تومان بود.و ۱۵ جلسه هم نیاز بود که به کلاس بروم.برادر خانومم اصرار داشت که مبادا قبول کنم.وقتی من قبول کردم بیکار نشدم و به سراغ سی دی ها رفتم تا آخر شب هر چه سی دی بود نگاه کردم ولی سر در نیاوردم ولی بالاخره توانستم در ۴ جلسه کار را یاد بگیرم.روز بعد کامپیوترم را به هرمزگان منتقل کردم .حال تازه اول گرفتاریهایم شروع شده بود.حتی بلد نبودم یک متن فارسی بنویسم و از آن پرینت بگیرم .یادم می آید یک روز برای نوشتن یک فونت فارسی پیش همان کسی که برایم اولین بار نقشه را تکمیل کرده بود رفتم.مسخره ام کرد و گفت مشکل از ویندوز هست.۴بار ویندوز را عوض کردم و به سراغش رفتم او نگاهی به همکارانش کرد و پوزخندی زد و گفت نمیدانم.خیلی تلاش کردم تا بالاخره یاد گرفتم.

سفر من تجربه سختی بود برای ورودم به کار مهندسی.با پشتکاری که داشتم در کمترین زمان به اوج رسیدم.حالا مهندس بودن را یدک می کشیدم کار طراحی را انجام می دادم.ولی یک دیپلم ناقص داشتم.

بالاخره راغب شدم ادامه تحصیل بدهم .دیپلمم را کامل کردم و تصمیم گرفتم به شهر خودم باز گردم و در شهر خودم ادامه تحصیل بدهم.فرصتی پیش آمد تا در آزمون دانشگاه شرکت کنم.خیلی هیجان داشتم از این که در کنکور مقطع کاردانی قبول شده بودم حس غرور داشتم .کاردانیم را گرفتم و در این مدت اتفاقات عجیبی در خصوص اجرا برام پیش آمد.

در اجرا از استادانم بیشتر می دانستم.یادم هست یکی از استادانم گفت که دیگه با من درس نگیر.برای استادم خیلی احترام قایل بودم و بخاطر این مسئله از او دلخور شدم.وقتی دلخوریم را دید گفت که دیگه نمی توانی چیزی از من یاد بگیری.خیلی برام سخت بود همیشه توی چهارچوب اجرا خلاقیتم سلب می شد.

هنگامی که می خواستم کاری خلاقانه انجام بدهم روش های اجرایی من را منطقی می کرد. تا توانستم از شر این محدودیت خلاص شوم و بدون فکر کردن به روشهای اجرایی یک روش خلاقانه در طراحی ام ابداع کنم دو سال دوره کاردانیم به اتمام رسید.

وارد کار حرفه ای طراحی نقشه شدم مهندس هایی که من را می شناختند و برایشان کار کرده بودم من را باور نداشتند و می گفتند یک کارگر آرماتور بند مهندس شده و نقشه کشی می کند.این قضیه من را خیلی آزار می داد تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم.این زمانی بود که ۸۰درصد کارهای معماری شهر در اختیار من بود و همکارانم نقشه می کشیدند که چطوری جلوی کار من را بگیرند.بعد از دوره کارشناسی هنوز احساس ضعف می کردم تصمیم گرفتم که باز هم ادامه تحصیل بدم دیگه اون کسانی که روزی زیر دستشان  بودم نقشه هاشان را برای چک کردن نزد من می فرستادند.

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبه صد دفتر نشاید گفت شرح حال مشتاقی